امیرعلی شيرين تر از امیرعلی شيرين تر از ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 27 روز سن داره

امیرعلی دردانه ی ما

امیرعلی و عکس بابابزرگ

سلام دردونه جونمون هشت ماهه بود که بابابزرگشو از دست داد بابابزرگی که عاشقانه نوه ی کوچولوشو دوست داشت یادمه دو سه باری با دردونه تنهایی خرید رفته بودن اون موقع ها امیرعلی عاشق بیرون رفتن بود وقتی امیرعلی گریه میکرد همیشه بابام بود که ارومش میکرد به هممون میگفت بدین به خودم تا ارومش کنم میخوابوند رو پاهاشو لالایی میگفت امیرعلی هم با دقت به لالایی گفتن بابام گوش میکرد و اروم میگرفت چه روزایی بودن یادشون بخیر باباجونم همیشه از مهربونیات و قلب بزرگت به امیرعلی خواهم گفت درست سه روز مونده به مرگ بابام امیرعلی با دستاش به سرش میزد مامان بزرگ امیرعلی(پدری) که بخاطر ناراحت نشدن ما بعدنا گفت که امیرعلی انگار میدونست که قراره اتفاقی بیفته ...
10 دی 1390

امیرعلی و تلفن

سلام دوستان عزیزم امیرعلی جون ما که به تازگی در استانه ی حرف زدنه تقریبا همه چیز رو میشناسه و با اشیای دورو برش اشنایی داره علاقه ی وافری به تلفن و حرف زدن با تلفن رو داره اخه دردونمون الو گفتن رو بلده البته به جای الو ایو میگه دیگه تلفن ما از دست امیرعلی جون در امون نیست هر وقت بیاد خونمون پدرشو درمیاره!!!   هیییسسسسسس!!!ساکت امیرعلی در حال مذاکره ی کاری مهم!!!   ...
10 دی 1390

امیرعلی و سیزده ماهگی

  عزیزترینم زندگی جبر نیست اگر بشناسی چند جمله ای محبت و ایثار را اتحاد ناگسستنی دلهای اهل ایمان را بسط انسانیت و تجزیه کدورتها و عداوتها را اگر دوستیها را جمع و دشمنیها را کم و شادیهارا ضرب و غمها را تقسیم کنی محبتها را به توان برسانی و کینه هارا زیر رادیکال ببری مفهوم زیبای زندگی را می فهمی نفسم چند جمله ی زندگیت"تعریف شده تر" و اتحاد قلبت با قلبهای دیگر مستحکم تر باد دردونه جونم امروز روز توست امروز شما وارد ماهگیت شدی بهت تبریک میگم و هزاران گل زیبا رو تقدیم عطر وجودت میکنم که از هرگلی خوشبوتر است ...
8 دی 1390

امیرعلی و جدال با تب سنج

سلام دردونه جونم الهی خاله فدات بشه دلم بدجور برات تنگیده زنگ زدم به خواهرجونی گفت که خوابیدی هر وقت پشت تلفن صدات رو میشنوم دلم برات ضعف میره اون وقتکه دلم میخواد از پشت تلفن بخورمت عزیزکم شما شازده کوچولو امید خاله هستی همه ی وجودمی اگه یه تب کوچولو بکنی میخوام دنیا نباشه میدونم که میدونی   چند روز پیش که اومده بودیم خونتون شما تازه از خواب بیدار شده بودی و مامان الناز بهمون گفت که بدن امیرعلی امروز گرمه انگار بچم تب داره منم زودی بغلت کردمو دیدم بعله کوچولومون یکم تب داره خواهر جونی تب سنج رو اورد تا ببینه تبت چقدره ولی مگه شما وروجک بلا گذاشتی انقد ورجه وورجه کردی که مامانی نتونست کارشو انجام بده خلاصه شما ه...
5 دی 1390

امیرعلی و عکسهای تولد دختر عمو ریحانه

سلام دوستان از انجایی که قول داده بودم عکسهای تولد ریحانه دختر عموی امیرعلی رو براتون بذارم بالاخره موفق شدم امروز عکسها رو از بابا رحمان بگیرم و براتون به نمایش بذارم حالا ببخشید اگه دیر شده توجه به ریحان عسلی در حال دست زدن ...
3 دی 1390