امیرعلی شيرين تر از امیرعلی شيرين تر از ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره

امیرعلی دردانه ی ما

امیرعلی و کتاب داستان

امیرعلی جونم امروز خاله جونی که من باشم  بعدازظهری باهات بازی میکردم که موبایلم زنگ زد دخترعمو نسرین بود قرار بود بریم نمایشگاه کتاب که از ششم تا دوازدهم مهر ماه هست و هرساله هم در نمایشگاه بین المللی دایر میشه منم زودی اماده شدم و خیلی دلم میخواست شمارو هم ببرم ولی چون هوا سرد بود و مامان الناز نمی رفت منم قبول کردم که تنهایی برم خلاصه با دخترعمو جونم از غرفه ها دیدن میکردیم که من در فکر این بودم که چه کتابی بخرم که مناسب سن شما باشه که تو سالن امیرکبیر چندتا غرفه مخصوص کودکان بود ولی چون سن شما خیلی کوچیکه کتاب مناسبی پیدا نکردم اخر سرم یه کتاب داستان به انتخاب خودم برا شما خریدم تا بزرگتر که شدی برات بخونم...
10 مهر 1390

امیرعلی و قرقره ی نخ

سلام خاله جونی امرو ز شنبه 8/7/90 یه روز پرجنب و جوشی برات بود هرچند که دیشب مامان بزرگ(پدری) با عموها و زن عموها و بچه هاشون و خاله جونی و مامانی خونتون مهمون بودن و کلی با همه بازی کردی و خسته بودی وشب هم تا ساعت 2شب یه ریز گریه کردی   و مارو نگران کرده بودی ولی امروز بدون اینکه خستگی احساس کنی خیلی هم سرحال بودی خدارو شکر و  خوش بحالم شده بود و  کارایه بامزه ای که میکردی رو به تصویر میکشیدم بعدازظهری مامان الناز خواست یکم خیاطی کنه جعبه ی قرقره های نخ رو که اورد چشمت خورد به جعبه و اومدی سراغ نخهای رنگارنگ و یکی یکی برمیداشتی و تو دهنت میکردی و مزه مزه میکردی و میرفتی سراغ یکی دیگه...
9 مهر 1390

امیرعلی و شیطنتهاش2

سلام به دوستای مهربونم و دردانه ی وروجکم امیرعلی دردانه ی عزیزم خاله میخواد اینبارم از شیطنتهات بگه خیلی بلا شدی همیشه تو تلاطمی یه جا بند نمیشی ازوقتی هم که چهار دست و پا میری دوست داری به همه جا سرک بکشی و به همه چیز دست بزنی قربونت برم  عاشق بیرون رفتنی بزنم به تخته خیلی باهوشی وقتی میخوایم اماده بشیم بریم جایی زودی میفهمی و خودتو به ما میرسونی و دستاتو باز میکنی تا بغلت کنیم وقتی هم بغلت میکنیم به در نگاه میکنی ومنتظری  تا بریم باز کنیم بریم بیرون وقتی تلویزیون بازه خیلی دوست داری نگاه کنی وقتی هم که شو نشون بده اونموقع خوشبحالت میشه بدون شرح!!! قربون وروج...
9 مهر 1390

امیرعلی و شیطنتهاش1

  سلام امیرعلی جونم میخام یکم از شیطنت ها و شیرین کاریات بگم  از وقتی چهار دستو پا میری خیلی کنجکاو شدی دوست داری به همه چیز دست بزنی هر جا هم مامانی یا من برم پشت سرمون میای انقد بامزه چهاردست و پا میری که دل خاله ضعف میره همون موقع هست که خاله کلی قربون صدقت میره اینروزا دیگه کامل هممون رو میشناسی و پیشمون میمونی  قبلنا فقط دوست داشتی بغل مامانی باشی  ولی حالا اینطور نیست وقتی بابا رحمان رو میبینی دستاتو باز میکنی و صدا در میاری و خودتو برا بابایی لوس میکنی  تا بابایی بغلت کنه وقتی هم که بغل بابایی هستی دیگه حاضر نیستی بغل کسه دیگه بری حتی مامانی!!! به جارو برقی علاقه ی خا...
9 مهر 1390

ده ماهگی

کلمه ها و جمله های من برای تشکر از خدا بابت وجود مهربان و نازنینت که لحظه لحظه اش عزیزو قریب است کافی نیست ولی باتمام این ناتوانی می توانم از او بخواهم برایت که خواستن از او فقط سزاوار است و فقط از خود خدا سزاوار وجود چون تویی است... پس از خدا طول عمرت را می طلبم بهترینها و عاشقانه ترین لحظه های یکرنگ و ساده را برایت از او می خواهم باشد که باشی و این عاشقانه هارا باهم و در کنار هم به لبخند خدا برسانیم                                      دردان...
8 مهر 1390

سرماخوردگی خاله

سلام عشق خاله دردانه ی نازنینم امروز پنجم مهرماهه اغاز فصل سرد و ریختن برگ درختان و شروع فصل سرماخوردگی و من سه روزه که سرما خوردم و حالم خوب نبود و نمی تونستم اپ کنم حتی نتونستم تو کلاسهام شرکت کنم الان که دارم این مطلبو می نویسم شما پیشم هستی  و صداهای عجیب غریبی در میاری و مثلا داری با ما حرف میزنی ای جاااااانم کاش می فهمیدم چی داری میگی فدای شما بشم که از وقتی شمارو دیدم خداروشکر حالم خوب شده ولی نتونستم سیر باهات بازی کنم اخه ترسیدم  وروجک خاله هم مریض بشه قربون دستای کوچکت برم که وقتی امروز منو میدیدی دستاتو باز میکردی بغلت کنم ولی من بخاطر سرماخوردگیم نمیتونستم بغلت کنم امیدوارم خ...
5 مهر 1390

اربعین بابابزرگ

  گر چهل روز گذشت که با خاک هم اغوش شدی                                         تو مپندار که یک لحظه فراموش شدی هستی ام بودی و دزدانه عجل برد تورا                                          تو چراغ دل ما بودی و خاموش شدی درد...
1 مهر 1390