تاريخ : دوشنبه 30 تير 1393 | | نویسنده : الهه خاله ی امیرعلی

سلام دوستان

من اومدم با یه فرشته ی توراهی......

میام و همه چیزو توضیح میدم





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 28 مهر 1392 | | نویسنده : الهه خاله ی امیرعلی

سلام به همه ی دوستان گلم قلب

این چندمدت طولانی که نبودیم پسریکی یه دونه ی ما امیرعلی جون برا خودش یه پا اقا شده و اداهای بزرگترا بخصوص بابا رحمان رو در میاره و با شیرین زبونیاش همه ی ما رو مجذوب خودش کرده که سر فرصت همه رو براتون مینویسم

و اما تو این مدت که نبودیم اتفاقایی در اطرافمون افتاده که بگم خالی از لطف نیست قرار بود فردا 29 مهرماه عروسی خاله الهه باشه که یکی از اقوام نزدیک شوهر خاله الهه فوت میکنه و مراسم میمونه بعد محرم و صفر

 پسمل دوم دختر عمو مریم تو راهه و تا چند وقته دیگه این فرشته ی کوچولو زمینی میشه

عمو مهدی به همراه خانوادش رفته بودن زیارت امام رضا و دوهفته ای میشه که برگشتن و بلافاصله عمو مهدی و زن عمو باهم راهی کربلا شدن خوش به سعادتشون امروزم قراره برگردن عمو جون و زنعمو جون زیارتتون قبول!

بابا رحمان ماشینش رو عوض کرد و از  بس که همش میگفتی 206 بخر خریدولی همش میگی این که مال ما نیست ماشین عمو محمدعلیه!!!

 چندروزپیش رفته بودیم خونه جدید خاله الهه برای چیدن جهیزیه پسرخوبی بودی مامانی رو اذیت نکردی همش میگفتی اینجا خونه ی کیه خاله هم  برات توضیح میداد که قرار عروس بشه توهم ذوق میکردی خاله جون انشاءالله خوشبخت بشی

این پست توسط مامان الناز نوشته شده استلبخند





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 2 مهر 1392 | | نویسنده : الهه خاله ی امیرعلی

خاله قربونت بره

من برگشتم!!!!





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392 | | نویسنده : الهه خاله ی امیرعلی

 زن بودن کار مشکلی است: مجبوری مانند یک کدبانو رفتار کنی; همانند یک مرد کار کنی; شبیه یک دختر جوان به نظر برسی و مثل یک خانم مسن فکر کنی

ای بزرگ هنرمند زمان خسته نباشی....

روزت مبارک ای مادر

اینم امیرعلی وروجک خونه ی ما

اميرعلي





[موضوع : مناسبت ها]
تاريخ : چهارشنبه 28 فروردين 1392 | | نویسنده : الهه خاله ی امیرعلی

0000





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 14 اسفند 1391 | | نویسنده : الهه خاله ی امیرعلی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

خیلی خیلی خصوصی!!! مخصوص امیرعلی جونم






[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 9 اسفند 1391 | | نویسنده : الهه خاله ی امیرعلی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 29 بهمن 1391 | | نویسنده : الهه خاله ی امیرعلی

سلام

31تيرماه عزيزترين به همراه دوتا خواهراش و هانيه دوستم كه معرف من بودن اومدن خواستگاري. عزيزترين پسردايي  و برادر زن داداش هانيه هست هانيه از دوستاي دوران دبيرستان هست تا به الان

قرار شد مراسم عقدمون بعداز سالگرد بابام كه 21مرداد ماه بود( ولي مراسم سالگرد 20 مرداد بود) بشه درست يك روز بعداز مراسم سالگرد بابام روزشنبه زلزله مياد و يكي از اقوام عزيزترين فوت ميكنن و عقدمون به تعويق ميفته تو اين مدت من و عزيزترين البته با توافق و اجازه ي بزرگترا باهم بيشتر آشنا ميشيم و بعداز چهلم شوهر عمه ي عزيزترين حاصل اين مدت آشنايي رو كه جوابش مثبت بود رو به خونواده هامون ميديم

سه شنبه ٩ آبان ساعت 4بعدازظهر مراسم بله برون: عزيزترين به همراه پدرشون و دوتا خواهراش و پسرعمه ي باباشون ميان خونمون و با توافق بزرگتراي هردوخانواده تعداد مهريه گذاشته ميشه و جعبه ي شيريني رو باز ميكنيم و خواهر عزيزترين حلقه ي نشان ازدواج رو دستم ميكنن

چهارشنبه10آبان ساعت يك بعدازظهر  بعداز گرفتن آزمايش خون از عزيزترين و رفتن به كلاسهاي مشاوره جواب نهايي رو ميدن و ماهم خوشحال به خونمون برميگرديم

پنچ شنبه11 آبان صبح به همراه عزيزترين و خواهر كوچكشون و خاله ربابم ميريم آرايشگاه و بعدازظهر هم به اتفاق پدر عزيزترين براي خريد حلقه ي ازدواج ميريم بازار

جمعه 12آبان  عصر با عزيزترين ميريم براي گرفتن وقت از آتليه

شنبه13 آبان مقارن با عيد غدير: ساعت 12ظهر عزيزترين با خواهر كوچكشون ميان دنبالم تا بريم آرايشگاه دخترعموي اميرعلي جونم مريم خانوم ساعت 4:30كارم تموم ميشه و با عزيزترين ميريم آتليه و ساعت 6عصر هم ميريم محضر

تپش قلبم چندبرابر  شده بوم بوم ميزنه و دارم سوره ي "يوسف" رو ميخونم و زير لبم براي دوستانم دعا ميكنم براي خوشبختي همه و خودم

ساعت 7:30 خطبه ي عقد خونده ميشه و بلـــــــــه رو ميگم و وارد زندگي متاهلي ميشم

ساعت 8شب به طرف تالار غذاخوري حركت ميكنيم و ساعت 9:30 به خونه مياييم و يكمي شادي ميكنيم و ساعت 11شب مراسم تموم ميشه

 پ.ن : اين پست همراه عكسهاي نامزدي بود ولي چون ني ني وبلاگ  عكسهاي بدحجاب رو اجازه نميده بذاريم عكسهارو حذف كرده ماهم به درخواستشون احترام ميذاريملبخند

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 27 بهمن 1391 | | نویسنده : الهه خاله ی امیرعلی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

بنا به عكسهاي خواندادگي رمزدار ميشه!






[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 26 بهمن 1391 | | نویسنده : الهه خاله ی امیرعلی

سلام

الان فرصت کردم بیام اتفاقاتی که تو این چند ماهی که نبودیم افتاد رو براتون بگم.

بعد از عقدم ٢٧ آذر ماه اسباب کشی کردیم خونه ی جدید.خونه ی جدیدمون نزدیک خونه  امیرعلی ایناست ازین بابت خیلی خوشحالم

قرار بود اینترنتم رو به محض اینکه اسباب کشی تموم شد و کارارو جم و جور کردیم وصلش کنم که دلیل تاخیرش بخاطر این بود که دیگه نمیخواستم ادامه بدم که تو پست بعدی برای امیرعلی جونم مفصل توضیح میدم

٨آذر مهم ترین روز برام بود باورم نمیشه از زمانی که همین فسقلی روتو بیمارستان دیدمش ٢سال گذشته الانم با شیرین زبونیاش دنیامون رو رنگین تر میکنه وای وقتی یاد حرفای شیرینش می افتم خندم میگیره بعضی وقتا یه حرفایه قلنبه ای میزنه که هاج و واج بهش نگاه میکنم و میمونم بهش چی بگم!!!

خاله جون شرمنده که نتونستم بیام اینجا و در سالروز آغاز زیستنت بهت تبریک بگم ولی بازم تولدت رو تبریک میگم.امسال در روز تولد امیرعلی جون اینا پیش ما نبودن یک روز به تولدش رفتن تهران خونه ی عمه لیلا و جشن تولد گرفتن البته چون ماه محرم بود فقط کیک تولد گرفته بودن و دورهم بودن

و اما یه اتفاق ناراحت کننده و غم انگیز که تو این مدت گذشت فوت مامان بزرگ امیرعلی(پدری) بود واقعا شوک بزرگی برای همه بود ایشون حدود دوماهی تهران بودن و ٢٨صفر هم با خونواده ی عموی امیرعلی آقا مهدی اینا رفته بودن پابوس امام رضا(ع) و روز دوشنبه برگشته بودن تهران و روز پنچ شنبه ٢٨دی ماه هم بعدازظهر حالشون خراب میشه و فوت میکنن  و رو جمعه هم به خاک سپرده میشن خدا رحمتشون کنه

تو مراسم های عزاداری مامان بزرگ امیرعلی دردونه پیش ما بود و شبا میبردیم خونشون آخه وقتی میدید همه دارن گریه میکنن اینم شروع میکرد به بی تابی و گریه کردن 

الانم وقتی از امیرعلی میپرسم مامان جون کو؟ میگه رفته بهشت

فعلا تا اینجا مینویسم بقیش برای بعدا





[موضوع : خاطرات 26ماهگی]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد